روز آخر، حال و روز خوب داشت

چهره‌اي نيلي ولي محجوب داشت

رنگ رويش رنگ برگ زرد بود

منتظر بر مرگ خود با درد بود

گرچه با زحمت ز جا برخاست او

خانه را از عطر خود آراست او

با قدي خم تكيه بر زانو نمود

با مشقت خانه را جارو نمود

دست بر بال و پر پروانه زد

گيسوان مجتبي (ع) را شانه زد

شست‌وشويي داد روي زينبين (س)

جامه‌اي نو كرد بر قد حسين (ع)

كودكان با حس و حال مادري

داشتند آن روز، روز ديگري

غنچه لبخند بر لب‌ها شكفت

هر يكي با ديگري اين گونه گفت:

درد مادر از شفا مغلوب شد

شكر حق گوييد، حالش خوب شد!

طفلكان مسرور اما بي‌خبر

بي‌خبر از آنچه مي‌آيد به سر

ليك دريايي كه بحراني شود

بعد از آرامش چه طوفاني شود

نيمه‌اي از روز هم نگذشت، آه

درد سوي پيكرش برگشت، آه

گفت با «اسما» كه دردم بر تن است

دارم اين احساس وقت رفتن است

گشته‌ام از شوق بابم منجلي

اين سخن برگو تو از من با علي (ع)

كاي علي جان! فاطمه دلريش توست

رفت از دنيا دلش در پيش توست