چشم در راهیم اما قاصدی در راه نیست / جمعه هم آمد ولی آن جمعه دلخواه نیست
ما کجا و نورباران شب دریا کجا / قطره در خواب و خیالِ جذر و مد ماه نیست

زمین دلتنگ و مهدى بیقراراست / فلک شیدا، پریشان روزگار است
دلا، آدیـنه شد، دلبر نیامد / غروب انتظارم سرنــیامد
همه دلها پر از آه وغم و درد / همه آلالهها پــژمرده و زرد . . .

شده پژمــــرده غنچه در چمنزار / بگشت آواره گل در کوى گـلزار
نشسته دیو بر دلـهاى خفته / همه جا بذر نومـیدى شکفته
زده زنگارها آئین و مذهب / دمى، رویى زسرور نیست یا رب
به اشک چشم و مهر و ماه، سوگند / به آه و ناله دلـهاى دربند
اگر نرگس زهجرت زار زاراست / شقایق تا قیامت داغـدار است . . .

هنوزم انتظارو انتظار است هنوزم دل به ســیــنـــه بی قرار است
هنوزم خواب میبینم به شبها همان مردی که بر اسبی سوار است
همان مردی که جمعه آید روزی … و این پایان خوب انتظار است

کجاست منتظر!
چه انتظار عجیبی!
تو بین منتظران هم عزیز من چه غریبی
عجیبتر که چه آسان نبودنت شده عادت
چه کودکانه سپردیم دل به بازی قسمت
چه بی خیال نشستیم نه کوششی نه وفایی!
فقط نشسته و گفتیم خدا کند که بیایی...

شبهای دراز بی عبادت چه کنم؟
طبعم به گناه کرده عادت چه کنم؟
گویند غفور است و گنه می بخشد...
گیرم که ببخشد ز خجالت چه کنم؟

صبحی گره از زمانه وا خواهد شد
راز شب تار بر ملا خواهد شد
در راه عزیزیست که با آمدنش
هر قطب نما قبله نما خواهد شد

با همه لحن خوش آوایی ام
در به در کوچه تنهایی ام
ای دو سه تا کوچه زما دورتر
نغمه تو از همه پرشورتر
کاش این فاصله را کم کنی
محنت این قافله را کم کنی
کاش که همسایه ما می شدی
مایه آسایه ما می شدی
هر که به دیدار تو نائل شود
یک شبه حلال مسائل شود
دوش مرا حال خوشی دست داد
سینه مرا عطشی دست داد
نام تو بردم لبم آتش گرفت
شعله به دامان سیاوش گرفت
نام تو آرامه جان من است
نامه تو خط عوان من است
ای نگه ات خواستگاه آفتاب
بر من ظلمت زده یک شب بتاب
پرده برانداز زچشم ترم
تا بتوانم به رخت بنگرم
ای نفست یار و مددکار ما
کی و کجا وعده دیدار ما
ای که هر دم دم ز حیدر میزنی
بر یتیمان علی سر می زنی
شاهد اقبال در آغوش کیست
کیسه نان و رطب بر دوش کیست
کیست آن کس کز علی یادی کند
بر یتیمان من امدادی کند
دست گیرد کودکان درد را
گرم سازد خانه های سرد را
ای جوانمردان جوانمردی چه شد
شیوه رندی و شبگردی چه شد
شیعگی تنها نماز و روزه نیست
آب تنها در میان کوزه نیست
کاسه را پر کن ز آب معرفت
تا درو جوشد شراب معرفت
باده مما رزقناهم بنوش
ینفقون بنیوش و در انفاق کوش
هم بنوش و هم بنوشان زین سبو
لن تنالو البر حتی تنفقوا
جستجویی کن سبوی بده را
شستشویی کن به می سجاده را
ای مسلمان زاده بعد از هر اذان
رکعتی تنهی عن الفحشا بخوان
گر نمازت ناهی از منکر شود
از اذانت گوش شیطان کر شود
هر سحر دست نیایش باز کن
بیخود از خود تا خدا پرواز کن
بال مرد حق بود دست دعا
لیس لالانسان الا ما سعی